نام‌نویسی
پس از تکمیل اطلاعات زیر، گذرواژه برای شما ارسال می‌شود.

مرداب

محصولات جدید فروشگاه ساری تک

ساعت 3:33 صبح دلم هوای سیگار کرد. رفتم توی آشپزخونه ی خونه مجردیمون و پنجره رو باز کردم تا دود هم خونه ایم رو اذیت نکنه. آخه به شدت به بوی سیگار حساسیت داره. اولاش که تازه شناخته بودمش و برای کمتر شدن هزینه ها قرار شد با هم خونه بگیریم، فقط یه شرط برای هم خونه شدن باهام داشت: سیگار نکش!

فکر می‌کردم ازین بچه سوسولایی باشه که با سیگار مشکل دارن. ازینا که مامان باباشون بهشون گفتن با سیگاریا رفیق نشید. حتی وقتی دیدم بعد دو ماه هیچ خبری از مامان و باباش نیست، بازم نظرم عوض نشد. خودشم که کلاً حرف نمی زد.

گذشت تا اینکه یه بار که تو خونه تنها بودم و خودم رو تو دود سیگار خفه کرده بودم، بی هوا کلید انداخت و در رو باز کرد. تابستون پارسال بود. باد کولر دود سیگار رو مستقیم فرستاد سمتش و اونم به ناچار هوا رو بلعید. دقیقا چند ثانیه بعد افتاده بود رو زمین و صورتش بنفش شده بود. سرفه بهش امون نفس کشیدن نمیداد. خلاصه اون روز به یه زوری سر حالش آوردم و قول دادم دیگه فقط لب پنجره سیگار بکشم. اون روز فهمیدم بچه سوسول نبوده.

کارگردانی سینما می خوند. بعدها که خودمونی تر شدیم و بالاخره به حرف اومد، بهم گفت خیلی دلش میخواد سیگار بکشه ولی حیف که نمی تونه. وقتی ازش پرسیدم چرا؟ گفت تا حالا کارگردان دیدی سیگاری نباشه؟

جالب بود! اون حسرت منو میخورد و منم حسرت اون. همیشه می گفتم کاش منم نمی تونستم سیگار بکشم. آخه این لعنتی امونم رو بریده. فقط کافیه دو تا پله بالا پایین برم… دنیا دور سرم می چرخه.

خلاصه لب پنجره نشستم. آتیش گرفتم زیر سیگار و دودش رو پوف کردم بیرون. آشپزخونه تاریک بود و کوچه با نور تیر چراغ برق روشن. میشد دود رو با چشم دنبال کرد. میشد دید چجوری داره با باد کولر میره بیرون.

چشمم همراه دود از پنجره بیرون رفت. نگاهم افتاد به کوچه ی خلوت. سوت و کور… همه جا ساکت و ساکن، مثل یه مرداب بزرگ! یه مرداب ساکن که معلوم نیست قتلگاه چه کسایی بوده. یه لحظه فکر کردم اگر بیرون واقعا مرداب و باتلاق بود چی؟ با خودم گفتم: اونوقت چجوری می خواستیم بریم تخم مرغ بخریم؟ میمردیم از گرسنگی…

چشمم افتاد به اطراف مرداب. چه نیلوفرای قشنگی. یه گوشه قورباغه ها داشتن بازی می‌کردن و بالا پایین می پریدن. گفتم: اشکال نداره، قورباغه میخوریم! و از فکرشم چندشم شد.

عکس ماه افتاده بود تو آب. فکر نمی‌کردم یه مردابم اینقدر میتونه قشنگ باشه. محو تماشای عکس ماه توی آب شده بودم که یهو ماه غیب شد! تصویر مرداب کنار رفت و دیدم به جوب کوچه خیره شدم! به خودم اومدم و فهمیدم تیر چراغ برق خاموش شده و محله مثل غیر سیاهه. سیگارم تا آخر خاکستر شده بود.

لعنتی آخرین نخم بود. حالا باید تا صبح حسرت همون یه نخ سیگار رو میخوردم. تو همین فکرا بودم که هم اتاقیم با سرفه از خواب بیدار شد. بین سرفه هاش فقط فحشم میداد. برق رفته بود و کولر از کار افتاده بود. یه لحظه هوا رو هورت کشیدم و فهمیدم خونه پره دود شده. لعنتی!

همینطور که خوابیده بود و سرفه میکرد، دویدم سمتش و بلندش کردم. تو اون تاریکی هم می‌شد دید رنگ صورتش داره بنفش میشه. پشت سر هم سرفه می‌کرد. می گفت نمی تونم نفس بکشم. بلندش کردم از خونه ببرمش بیرون هوای تازه تنفس کنه بلکه بهتر شه.

رسیدیم طبقه پایین. در رو باز کردم و بردمش بیرون. تقریبا وسطای کوچه رسیده بودیم که دیدم نمی تونم حرکت کنم.

اه! پاک باتلاق رو فراموش کرده بودم!

تلاش کردم تکون بخورم و برش گردونم سمت خونه. هنوز داشت سرفه می‌کرد. بیشتر تقلا کردم اما بیشتر تو باتلاق فرو رفتیم. فقط صدای سرفه های دوستم شده بوده انگیزم. با آخرین قدرتم پاهام رو تو باتلاق تکون دادم و یه قدم برداشتم. بالاخره یه حرکت مثبت. خوشحال بودم که یهو صداش قطع شد و دیگه سرفه نکرد. سر جام خشکم زد. باتلاق داشت پایین می کشیدمون. نگاش کردم.

چشماش گرد و کاسه ی خون بود. نفس نمی کشید…

حتی فرصت نکردم براش اشک بریزم. چشمام رفت زیر گل… منم دیگه نفس نکشیدم.

مرداب دو قربانی دیگر هم به غنیمت گرفت.

پایان

داستان‌های ویندوزسنتر را دنبال کنید.

Leave a Reply

Your email address will not be published.

Developed by Nasour Naghipour